چهارشنبه 3بهمن 97(مسابقه مشاعره ایران)
زندگی گاهی بازی هایی با انسان می کند که گاهی خود انسان با چشمان حیرت می نگرد. اتفاق هایی که گاه معنی ومفهوم آن را نمی فهمی و شاید چند صباح دیگر با روزهای جدیدی که می آید و اتفاق های جدید تازه حکمت روزهای گذشته رو در می یابی. و دیروز من تمام روز در این افکار برای دخترم غصه خوردم. حتما باید راضی بود ولی با تمام قدرتی که داشتم سعی می کردم آرام باشم اما دریای مواج درونم التهابی رودر من رقم میزد که ناخودآگاه ضعیف میشدم و هر چه دنبال تکیه گاه می گشتم تا آروم شم نمیشد. شاید صدای آشنای مادر همسرم و حرفایی که زد کمی آرومم کرد. و اکنون که دارم این ها رو مینویسم فکر میکنم از التهاب درونم کاسته میشود.
آویسای عزیزم، یگانه دخترم که رهاورد بزرگ شرکت درمسابقه مشاعره ایران فهمیدن عمق مهربانی و دریای محبتش بود وقتی اشک میریخت که مامان من میخواستم بهت کادوی تولد بدم و دربغلم بیقراری می کرد و من که شاهد تلاشهای بی وقفه این روزهای دخترم بودم مبهوت حکمت خدا با تمام طوفان درونم داشتم برایش نقش ساحل آرامش رو بازی می کردم.
دوران ضبط برنامه، روزهای و شب های سختی بود. ساعات طولانی، سردی هوا، مکان ضبط برنامه و امکانات اذیت کننده بود. این چند روز من و دخترم به محل ضبط میرفتیم و آخرشب همسرجان با پسرم که بیشتر شب ها در حال خواب بود به دنبالمون میامدند. شب اول با تمام استرس من، آویسا تونست مقام او رو بیاره و به نیمه نهایی بره . روز اول مسابقه، دخترم فارغ از همه استرس با آرامشی وارد محیط مسابقه شد و آنچنان با حس و شور اجرا کرد که گاه دکتر آذر با تأمل و تعجب به دخترم نگاه میکرد. بعد مسابقه به من گفتند: دخترت فوق العاده ست بی نظیره و با صدا زدن پسرش که تهیه کننده برنامه بودند، گفتند: دیدی که چه کرد؟ و رو به من : که مراقبش باش! راستی من چطور می توانم مراقبش باشم. خدای من کمکم کن. میدونی این روزها چقدر دگرگونم به من توان فهم حکمتت را بده. دخترم این روزها بیش از توان انرژی گذاشت بیش از توان. خدای من......
ولی در شب دوم با شبهه ای که در داوری بود و جو حاکم در مسابقه، رتبه دوم روکسب کرد و نتوانست وارد مرحله نهایی بشه و در گروه هم سالای خودش دوم شد.
اونقدر خستگی این روزها تو وجودم هست که با دخترم تصمیم گرفتیم که مدتی از محیط کلاس دور باشیم.
در این میان انرژی های معلم عزیزمدرسه ش واقعا وصف نکردنی بود. ساعت به ساعت با من در ارتباط بود و فیلمی هم از همکلاسی های دخترک جهت تشویق و آرزوی موفقیت برامون فرستاد و آنچنان با ذوق صحبت میکرد که مرا به وجد میاورد.
اولین روز بعد مسابقه، آویسا وقتی از مدرسه اومد گفت: مامان بچه ها گفتن چرا دوم شدم منم گفتم: خدا خواست من دوم بشم. من که تلاش کردم خدا نخواست حتما یه چیزی بوده که من اول نشدم و من مبهوت با دلی غمین نگاهش می کردم، به ایمان پاک بچه گانش.
آنچنان با ذوق از محبت معلمش به خودش صحبت می کرد که بی اختیار اشک میریختم . دنیا چقدر گرد و کوچک است. انگار من هستم و خانم دریایی معلم مهربان کلاس دوم من.....
ازحال و هوای مسابقه بیایم بیرون تصمیم گرفتیم کارهای جدید و تازه ای رو شروع کنیم تا از هر چی استرس دورشویم. دوست دارم دخترم و پسرم شاد باشن و در هیچ محیط استرسی حضور نداشته باشن.
همسرجان به پاس تلاش دخترم در این مدت روزی را به عنوان روز آویسا قرار دادند که با هم بریم بیرون و همه چی به کام دخترم باشد.
دو ماه از سال مونده و اگر مشکلی پیش نیاد تصمیم داریم که هفته ای رو به مسافرت بریم و فارغ از همه چی به سوی بهار زیبا حرکت کنیم.
دوستان خوبم در این دو ماه پایانی سال روزهایی پر از آرامش براتون از خدای بزرگ طلب می کنم. روزهایی پر از انرژی....





غیر این از خدا میشود چیز دیگری خواست....




چهارشنبه 3بهمن 97(مسابقه مشاعره ایران) 

